تبليغاتX
شیطون بلا

شیطون بلا

برای تو که بهترینی...

سلام به دوستاي گل خودم


اميدوارم که حال همگي خوب باشه،راستش اين دفعه دوتا سوال دارم که خودم جوابشون رو نمي دونم...برام جالبه نظر دوستام رو بدونم پس بي زحمت اگه دوست نداريد کچل بشيد نظر بديد.


سوالهايي که هميشه توي ذهنم بوده اينا هستن:


1)چرا خدا انسان را آفريده تا انسان توي اين دنيا يا زجر بکشه يا در رفاه باشه و در نهايت خدا رو بپرسته؟؟؟
2)چرا با تمام اين بي عدالتي هايي که ميبينيم(يکي محتاج نون شبشه اما يکي اونقدر پول داره که نمي دونه
 

 باهاش چي کار کنه و ....) بازم ميگن خدا عادل است؟؟؟اميدوارم بحث اون دنيا نياد وسط چون من حرفم سر اين دنياست)

دوست خوب مثل ستاره ي آسمان مي مونه،حتي وقتي نمي بينيش

 خيالت راحته که سر جاشه!!!

در حالیکه با زمستان سر می کنی در انتظار بهار باش...

تجربه بی رحم ترین معلم دنیاست چون اول امتحان می گیره بعدش

درس میده...


دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه.هر چي بيشتر بموني رفتنت سخت تر ميشه و اگر رفتي جاي پاهات واسه هميشه مي مونه!!!

این شعر رو هم به درخواست یکی از بهترین دوستام گذاشتمشعر بسیار زیباییه من که خیلی خوشم اومد

نغمه ها 

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش

آن پی مهر تو گيرد که نگيرد پی خويشش

وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از يار تحمل نکند يار مگويش

وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

بجفايی و قفايی نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تير و سنانش

شرم دارد چمن از قامت زيبای بلندت

که همه عمر نبودست چنين سرو روانش

گفتم از ورطهء عشقت به صبوری به در آيم

باز می بينم و دريا نه پديد است کرانش

عهد ما با تو نه عهدي که تغير بپذيرد

بوستانی است که هرگز نزند باد خزانش

نرسد ناله ء سعدی به کسی در همه عالم

که نه تصديق کند کز سر دردی است فغانش 

گر فلاطون به حکيمی مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 21:3  توسط   | 

سال نو مبارک...

سلام به دوستاي گل خودم
اميدوارم که خوب و خوش باشين...سال نو رو به همگي تبريک ميگم،ايشالا که هممون سال خوبي داشته باشيم،ايشالا که هممون به آرزوهامون برسيم هر چند بايد مواظب باشيم چه آرزوهايي مي کنيم و درآخر ايشالا که هممون آدم بشيم
خوب ديگه من برم...دعا يادتون نره
فعلا باي باي

يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنه الي احسن الحال

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.

دروغ

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسيدم


بزار جونم برات بگه که چي ديدم چي نديدم


اين قصه و ترانه نيست کابوس کودکانه نيست


رنگ و رياي آدما حقيقته افسانه نيست


پوشاليه وجودشون،حقيقته دروغشون


حتي خدام گول مي خوره از ظاهر سجودشون


واژه ي عشق و عاطفه نقش تو قصه ها شده


شکستن دل رفيق دفع قضا بلا شده


دروغ ديگه يه عادته،برادري حکايته


افتادن و لگد زدن اينم يه جور شهامته


نه ديگه زن ها ظريفن،نه تو مردامون غروره


نه ديگه دلي صبوره تو شباي بي ستاره


حالا اينجا تک و تنها همه چيز رنگ سرابه


حرف عاشقانه گفتن توي دفتر و کتابه!!!

 

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند...

 

تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه

نمی دونستی دلم به سختیه سنگ میشه


کاري مکن که فردا روي سنگ قبرت بنويسند:کسي در زير اين خاک خفته که همواره تصميم داشت،فردا خوشحال و شاد باشد!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:34  توسط   |